تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


بدهکاری

     

    #محمود_دولت_آبادی 

     

    کلاس دوم دبستان شيفت بعدازظهر بودم، باران تندي ميباريد...

    آن روز صبح يک چتر هفت رنگ خريده بودم؛ وقتي به مدرسه رفتم دلم ميخواست با همان چتر زيبايم زير باران بازي کنم، اما، زنگ خورد...

    هر عقل سالمي تشخيص ميداد که کلاس درس واجب تر از بازي زير باران است...

    يادم نيست آن روز آموزگارم چه درسي به من آموخت؛ اما دلم هنوز زير همان باران توي حياط مدرسه مانده. بعد از آن روز شايد هزار بارِ ديگر باران باريده باشد و من صد بار ديگر چترِ نو خريده باشم؛ اما، آن حال خوبِ هشت سالگي هرگز تکرار نخواهد شد...

    اين اولين بدهکاري من به دلم بود که در خاطرم مانده اما حالا بعضي شب ها فکر ميکنم اگه قرار بر اين شود که من آمدنِ صبحِ فردا را نبينم، چقدر پشيمانم از انجام ندادن کارهايى که به بهانه ى منطق، حماقت ناميدمشان...

    حالا ميدانم هر حالِ خوبى سن مخصوص خودش را دارد...

    آدم ها همه ميپندارند که زنده اند؛ براى آنها تنها نشانه ی حيات، بخارِ گرمِ نفس هايشان است...

    کسي از کسي نميپرسد: آهاي فلاني، از خانه ی دلت چه خبر؟ گرم است؟ چراغش نوري دارد هنوز...؟


    این مطلب تا کنون 90 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : باران ,
    بدهکاری

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز دوشنبه 5 تير 1396

تبلیغات

جهت سفارش تبلیغات با ایمیل زیر در ارتباط باشید
mohsen_msl@yahoo.com

تبلیغات

ads3

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر